ریشه‌ی شک زیاد در اعتقادات چیست؟ مثلاً ابتدا به برهان علیت شک داشتم که برطرف شد، اکنون این شک به وجود آمده که شاید چیزی خارج از ذهن وجود ندارد، مگر انسان‌هایی نیستند که توهم می‌زنند؟

http://www.x-shobhe.com:

آیا این انسان‌هایی که توهم می‌زنند، وجودی خارج از ذهن شما دارند یا ندارند؟ آیا ذهن شما انسان‌هایی متصور شده و آنها را به عالم، جاهل، اهل یقین، اهل شک، اهل توهم و ... تقسیم نموده است، یا وجود خارجی دارند؟ اگر همه ذهنیت است، شکاک چگونه به ذهن و قلب این انسان‌های تصوری و خیالی راه یافته که این تفکیک را انجام می‌دهد؟!

دقت شود که ندانستن یک سری علوم (مثل حکمت و فلسفه) یا برخی از قوانین آن، به مثابه‌ی شک در اعتقادات نمی‌باشد؛ مگر تمامی موحدین از زمان حضرت آدم (ع) تا کنون، به حکمت و فلسفه، و یا قوانین علیّت علم داشتند؟ شاید همین الان نیز در سرتاسر جهان، هشتاد در صد از مردم ندانند که قوانین علیت چیست؟ یا برهان حدوث و قدم ماده چه می‌گوید؟

الف - اما، نکته‌ی مهم و قابل توجه این است که از سویی، چگونگی یا میزان شناخت انسان از "قوانین" حاکم بر خلقت، هیچ حقیقتی را در این عالم تغییر نمی‌دهد و از سویی دیگر، آدمیان چه بشناسند و چه نشناسند، محکوم در همین قوانین هستند و با آن زندگی می‌کنند و در آن می‌میرند.

مردمان، یک دوره نمی‌دانستند که زمین کروی است و جاذبه دارد، یا نمی‌دانستند که اجسام مرکب از ذرات کوچک‌تر و اتم‌ها هستند و یا نمی‌دانستند که قوانین فیزیکی موجود در طبیعت، از جمله الکتریسته و الکترونیک چیست؟ اما در همین زمین، روی همین جاذبه، با همین اجسام و طبق همین قوانین شیمیایی و فیزیکی و ... زندگی می‌کردند و در حالی که ناشناخته‌های بسیاری دارند، هم چنان زندگی می‌کنند. یک دوره "نور" را فقط از خورشید می‌گرفتند و به وسیله اجسام شفاف و ساده منعکس می‌کردند، یک دوره هم از آب، برق و از برق، نور گرفتند و با وسایل گوناگون و بالاخره سیم‌های هادی، آن را منعکس کردند. اما حقایق و قوانین، با قلت و کثرت دانش آنها، متغیر نگردید. انسان هیچ علمی را خلق نمی‌کند، بلکه آن چه هست را کشف می‌کند.

علوم عقلی نیز همین گونه می‌باشد. وقتی کسی می‌خواهد آب سردی که در اختیار دارد را گرم کند، اصلاً فرقی ندارد که در عصر حجر زندگی می‌کند و از فلسفه و قوانین علیت چیزی می‌داند یا خیر؟ یا در عصر فضا و تکنولوژی و فلسفه زندگی می‌کند و با این علوم از ارسطو تا ملاصدرا، آشنایی دارد یا خیر؟ بالاخره او می‌داند که آب به خودی خود گرم نمی‌شود، بلکه باید حرارتی به آن برسد؛ یعنی گرم شدن، معلول است و علتی می‌خواهد که آن حرارت است. یا می‌داند که چیزی به خودی خود حرکت نمی‌کند، و این حرکت، حتماً محرکی لازم دارد؛ لذا برای حرکت دادن، از وسایل استفاده می‌کند، حالا یا از دست و پایش استفاده می‌کند و یا از چرثقیل‌های سنگین.

ب – اما، از این حقیقت، می‌شود فهمید که اگر چه حصول "علوم عقلی" به صورت نظری، تئوری، آکادمیک و ...، مستلزم تحصیل در حکمت و فلسفه و منطق می‌باشد، اما "اصول عقلی"، اکتسابی نیست و در فطرت و وجود انسان سرشته شده است. لذا "ارسطو" و آن "پیرزن عوام و ریسنده"، در آگاهی به اصول عقلی «حرکت و محرک»، مساوی می‌باشند، هر چند که در "علم به قوانین آن"، اصلاً قابل مقایسه نیستند.   

ج – پس هیچ گاه دانستن و فهمیدن یک مقوله‌ی "علمی" را نمی‌شود "یقین" محسوب نمود، چنان که هیچ‌گاه ندانستن آن را نمی‌شود "شک و تردید" قلمداد نمود. بسیاری به علوم توحیدی و معادی آگاهی دارد، اما حتی ایمان هم ندارند، چه رسد به یقین. به قول حضرت امام خمینی رحمة الله علیه (مضمون): «چه بسا کسانی کتاب توحید می‌نویسند، خوب هم می‌نویسند، اما موحد نیستند – کتاب اخلاق می‌نویسند، خوب هم می‌نویسند، اما متخلق نیستند».

شک و تردید:

شک نیز باید مبتنی بر دلایل و اصولی باشد، وگرنه نامش «وسواس و بیماری ذهنی» است و نه شک و تردید عقلی. مثلاً کسی بگوید: «چون هیچ دلیل عقلی، علمی و شهودی ندارم که آقای الف در آن سر دنیا هست، در ضمن هیچ دلیلی هم برای آن که نفی کنم و به یقین بگویم نیست، در اختیار ندارم، در وجودش شک می‌کنم». این شک منطقی است. حالا اگر او ببرند و آن آقای الف را به او نشان دهند، یا از دور با او گفتگو کند، و یا عکس و فیلمی از او نشان دهند و بگویند: «این آقا را می‌گوییم»؛ او هم نتیجه عقلی و علمی می‌گیرد که «پس چنین آدمی هست». حالا اگر به خودش القا کرد که شاید همه اینها، بافته‌ها و تخیلات ذهنی من است و در عالم بیرون واقعیت ندارند، این دیگر وسواس و بیماری ذهن است.

*- اگر فقط یک انسان (من) وجود دارد و همه چیز تصورات ذهنی اوست، پس چرا همگان را آدم، دوست و مهربان فرض نکرد و در ذهنش برای خود امریکا و انگلیس و صهیونیسم بین‌الملل ساخت تا سایر آدم‌های تصوری او را به خاک و خون بکشند و به خودش نیز آزار برسانند؟! به فرض که ذهنیت غلطی داشته است، اکنون چرا در ذهن خود، همه را معدوم نمی‌کند تا راحت شود؟!

*- منسوب به «رنه دکارت» است که گفته بود: «من فکر می‌کنم پس هستم – من شک می‌کنم، پس من هستم». حالا با درستی یا نادرستی این قاعده کاری نداریم، اما فرض کنید که کسی بگوید: بیش از 8 میلیارد انسان، زمین و خورشید و ماه و ستاره را به یک شکل می‌بینند، اما از کجا معلوم که عین 8 میلیارد انسان، و این سیارات، و آن چه انسان‌ها می‌بینند و همتایی و تشابه دید آنها و ...، همه بافته‌ی ذهن من است؟! چرا ذهن او، همه انسان‌ها را از نطفه درست می‌کند و در رحِم مادر پرورش می‌دهد و به دنیا می‌آورد؟ حالا اگر از او بپرسند: تو آن آدم آفریقایی را که هرگز ندیدی و در ذهنت تصورش را نداری، چگونه متصور شدی که او نیز خورشید را مانند تو ببیند؟!

جالب آن که، همین آدم وقتی گرسنه یا تشنه می‌شود، دیگر نمی‌گوید که شاید خیال و تصورات ذهنی من است! و نیز می‌داند که این سیری و سیرآبی معلول است و علت می‌خواهد، لذا می‌رود چیزی برای خوردن و  آشامیدن پیدا می‌کند.

نتیجه:

خداوند متعال، زمین، آسمان‌ها و هر چه در آنهاست و از جمله انسان، عقل، فکر و قوای خیالی و ذهنش را نشانه قرار داد، تا جای شک و تردیدی برای کسی باقی نماند، و انبیایش را نیز مبعوث نمود تا ابتدا به انسان «نشانه شناسی» یاد دهند و نشانه‌های خالق برای آنها تلاوت کنند ( یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ  - خواندن نشانه‌ها با فکر و تأمل)، تا اگر خودشان غفلت کرده‌اند، بدین وسیله متذکر و متوجه شوند.

« إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمَا یَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللّهُ مِنَ السَّمَاء مِن مَّاء فَأَحْیَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِیهَا مِن کُلِّ دَآبَّةٍ وَتَصْرِیفِ الرِّیَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخِّرِ بَیْنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ لآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَعْقِلُونَ » (البقره، 164)

ترجمه: به یقین در آفرینش آسمان‏ها و زمین، و آمد و شد شب و روز، و کشتى‏هایى که در دریا به سود مردم جریان دارند، و آبى که خداوند از آسمان نازل کرده و با آن زمین را پس از مرگش زنده نموده، و در آن از هر نوع جنبنده‏اى پراکنده کرده، و گرداندن بادها (از سویى به سویى)، و ابرى که در میان آسمان و زمین مسخّر است، (در هر یک از این امور هفتگانه) نشانه‏هایى است (از توحید و قدرت و حکمت خدا) براى گروهى که مى‏اندیشند.

علل پیدایش شک و تردید:

بدیهی است که «شک، مقدمه یقین است»، تا انسان شک نکند، تفکر و تعقل نمی‌کند و به یقین نمی‌رسد، اما این «شک سالم» است که کار ذهن می‌باشد؛ اما علت پیدایش شک ناسالم، تردید در حقایقی که مشهود است، یا همین تردیدی که در مقابل "یقین ایمانی قرار دارد" چیست؟

باب العلم و الحکمة، امیرالمؤمنین، حضرت امام علی علیه السلام، می‌فرمایند: چنین شکی، بر چهارپایه استوار می‌باشد:

«وَ الشَّکُّ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى التَّمَارِى وَ الْهَوْلِ وَ التَّرَدُّدِ وَ الِاسْتِسْلَامِ - فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دَیْدَناً لَمْ یُصْبِحْ لَیْلُهُ وَ مَنْ هَالَهُ مَا بَیْنَ یَدَیْهِ نَکَصَ عَلَى عَقِبَیْهِ وَ مَنْ تَرَدَّدَ فِى الرَّیْبِ وَطِئَتْهُ سَنَابِکُ الشَّیَاطِینِ وَ مَنِ اسْتَسْلَمَ لِهَلَکَةِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ هَلَکَ فِیهِمَا » (نهج البلاغه، حکمت 31)

ترجمه: و شک چهار بخش دارد : جدال در گفتار، ترسیدن، دو دل بودن، و تسلیم حوادث روزگار شدن. پس آن کس که جدال و نزاع را عادت خود قرار داد از تاریکى شُبهات بیرون نخواهد آمد؛ و آن کس که از هر چیزى ترسید، همواره در حال عقب نشینى است؛ و آن کس که در تردید و دودلى باشد؛ زیر پاى شیطان کوبیده خواهد شد؛ و آن کس که تسلیم حوادث گردد و به تباهى دنیا و آخرت گردن نهد، و هر دو جهان را از کف خواهد داد.