لطفا این جمله امام صادق(ع) را برای من به زبان ساده تفهیم کنید. امام صادق(ع) فرمود: «راه یافتن به شناخت و توحید خداوند فراخ و گشاده است. انسان نسبت به هر چیزی که حاضر است نخست به خود آن معرفت یافته و آن را متمایز از هر چیز دیگری می شناسد پس به اوصاف آن پی می برد به خلاف غایب که هر چه به اوصافش آشنا شود آن اوصاف به کلیت و ابهام خود باقی است و وقتی متشخص و آشکار شود که خود آن را درک کند». از آن حضرت(ع) سؤال شد چطور حاضر خودش قبل از صفاتش شناخته می شود؟ ... امام فرمود: «تو نخست حاضر را می شناسی پس به علم او پی می بری یا علم مربوط به آن صفت را به دست آوری یا پس از آشنایی به او علم به او پیدا می کنی و از راه علم به او خودت را هم که معلول هستی می شناسی؟ آری تو نمی توانی خودت را از ناحیه خویشتن بشناسی و نیز می دانی و باور خواهی کرد که هر آنچه در نفس توست از آن خداوند بر پا به اوست به بیان دیگر هم هستی تو و هم شناخت هستی ات از ناحیه خداست و این معنا نظیر معرفتی است که برادران یوسف نسبت به آن جناب تحصیل کردند چون آنها به او گفتند: تو حقیقتا همان یوسف هستی گفت: آری من یوسف هستم و بنیامین برادر پدری و مادری من است در این ماجرا برادران یوسف او را از ناحیه خودش شناختند نه غیر او». این جملات را برای من کاملا معنی کنید چون خیلی دوستدارم خدا را بشناسم.
و در کل چگونه می توانم خدا را بشناسم و او را در هر حال درست یاد کنم و عاشق او شوم؟


پاسخ از مشاوره و پاسخگویی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها

(www.porseman.org):

اصل روایتی که به آن اشاره فرموده اید چنین است.
« دخل علیه رجل فقال (ع) له ممن الرجل فقال من محبیکم و موالیکم فقال له جعفر(ع) لا یحب الله عبد حتى یتولاه و لا یتولاه حتى یوجب له الجنة ثم قال له من أی محبینا أنت فسکت الرجل فقال له سدیر و کم محبوکم یا ابن رسول الله فقال على ثلاث طبقات طبقة أحبونا فی العلانیة و لم یحبونا فی السّر و طبقة یحبونا فی السّر و لم یحبونا فی العلانیة و طبقة یحبونا فی السّر و العلانیة هم النمط الأعلى شربوا من العذب الفرات و علموا تأویل الکتاب و فصل الخطاب و سبب الأسباب فهم النمط الأعلى الفقر و الفاقة و أنواع البلاء أسرع إلیهم من رکض الخیل مستهم البأساء و الضراء و زلزلوا و فتنوا فمن بین مجروح و مذبوح متفرقین فی کل بلاد قاصیة بهم یشفی الله السقیم و یغنی العدیم و بهم تنصرون و بهم تمطرون و بهم ترزقون و هم الأقلون عدداً الأعظمون عند الله قدراً و خطراً و الطبقة الثانیة النمط الأسفل أحبونا فی العلانیة و ساروا بسیرة الملوک فألسنتهم معنا و سیوفهم علینا و الطبقة الثالثة النمط الأوسط أحبونا فی السّر و لم یحبونا فی العلانیة و لعمری‏ لئن کانوا أحبونا فی السّر دون العلانیة فهم الصوامون بالنهار القوامون باللیل ترى أثر الرهبانیة فی وجوههم أهل سلم و انقیاد قال الرجل فأنا من محبیکم فی السّر و العلانیة قال جعفر (ع) إن لمحبینا فی السّر و العلانیة علامات یعرفون بها قال الرجل و ما تلک العلامات قال (ع) تلک خلال أوّلها أنهم عرفوا التوحید حق معرفته و أحکموا علم توحیده و الإیمان بعد ذلک بما هو و ما صفته ثم علموا حدود الإیمان و حقائقه و شروطه و تأویله قال سدیر یا ابن رسول الله ما سمعتک تصف الإیمان بهذه الصفة قال نعم یا سدیر لیس للسائل أن یسأل عن الإیمان ما هو حتى یعلم الإیمان بمن. قال سدیر یا ابن رسول الله إن رأیت أن تفسّر ما قلت قال الصادق (ع) من زعم أنه یعرف الله بتوهم القلوب فهو مشرک ؛ و من زعم أنه یعرف الله بالاسم دون المعنى فقد أقرّ بالطعن ؛ لأن الاسم محدث. و من زعم أنه یعبد الاسم و المعنى فقد جعل مع الله شریکا . و من زعم أنه یعبد المعنى بالصفة لا بالإدراک فقد أحال على غائب. و من زعم أنه یعبد الصفة و الموصوف فقد أبطل التوحید لأن الصفة غیر الموصوف و من زعم أنه یضیف الموصوف إلى الصفة فقد صغر بالکبیر و ما قدروا الله حق قدره‏. قیل له فکیف سبیل التوحید قال(ع) باب البحث ممکن و طلب المخرج موجود إن معرفة عین الشاهد قبل صفته و معرفة صفة الغائب قبل عینه. قیل و کیف نعرف‏عین الشاهد قبل صفته قال (ع) تعرفه و تعلم علمه و تعرف نفسک به و لا تعرف نفسک بنفسک من نفسک و تعلم أن ما فیه له و به کما قالوا لیوسف:« أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخی‏ »فعرفوه به و لم یعرفوه بغیره و لا أثبتوه من أنفسهم بتوهم القلوب أ ما ترى الله یقول: ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها. یقول لیس لکم أن تنصبوا إماما من قِبَل أنفسکم تسمونه محقا بهوى أنفسکم و إرادتکم ثم قال الصادق (ع) ثلاثة لا یکلمهم الله و لا ینظر إلیهم یوم القیامة و لا یزکیهم و لهم عذاب ألیم من أنبت شجرة لم ینبته الله یعنی من نصب إماما لم ینصبه الله أو جحد من نصبه الله و من زعم أن لهذین سهما فی الإسلام و قد قال الله: وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ.»( تحف‏العقول ص : 326 الی 329)
تــرجــمــه روایــت:
« مردى خدمت آن جناب رسید، حضرت پرسید: از چه قومى؟ عرض کرد: از دوستان و پیروان شما. فرمود: خدا بنده‏اى را دوست ندارد تا «ولایت» (دوستى و اطاعت) او را بپذیرد، و ولایت او را نپذیرد جز اینکه بهشت را بر او واجب کند، سپس فرمود: تو از کدام دوستان مایى؟ مرد سکوت کرد. «سدیر» گفت: مگر دوستان شما چند گروهند؟
فرمود: سه طبقه، یک طبقه ما را فقط در ظاهر دوست دارند ، طبقه دیگر فقط به باطن دوست دارند (دوستى خود را اظهار نکنند) و طبقه سوم هم به ظاهر دوست دارند هم به باطن ؛ اینان عالیترین طبقه‏اند و از آب گواراى شیرین نوشیده‏اند. تأویلهاى قرآن را دانسته، و تمیز حق را از باطل توانسته، و سبب اسباب را شناخته‏اند، اینها زبده‏ترین طبقه اند. فقر و فاقه و انواع بلا سریعتر از اسب دونده به سوى آنها روان است . سختى و تنگدستى بر آنها هجوم برده، پریشان و گرفتار شده‏اند. برخى (به دست دشمن) مجروح و جمعى کشته گشته‏اند. در شهرهاى دور افتاده، پراکنده‏اند . به برکت آنها خدا بیماران را شفا دهد ؛ بینوایان را توانگر سازد ؛ شما را نصرت دهد ؛ برایتان باران فرستد، و روزیتان رساند ، اینان در شماره اندک ، و در مرتبه و مقام به پیشگاه خدا بس بزرگند. طبقه دوم (که ما را فقط در ظاهر دوست دارند) پست‏ترین طبقاتند، ما را به زبان دوست دارند اما در عمل ، به روش پادشاهان زندگى کنند . زبانشان با ما و شمشیرشان بر ضدّ ماست . طبقه سوم (که ما را فقط در دل دوست دارند) طبقه متوسّطند، در نهان ما را دوست دارند امّا محبّت خود آشکار نکنند، به جان خودم، اگر اینان در باطن ( به راستى) دوستدار ما باشند (نشانشان این است که) روزه‏دار و شب بیدارند، آثار رهبانیت (و ترک دنیا) را در چهره‏شان توانى دید، و اهل تسلیم و طاعتند.
مرد گفت: من شما را در نهان و آشکار هر دو دوست دارم. فرمود: این گروه نشانه‏هائى دارند که معرّف آنهاست. گفت: چه نشانه‏هائى؟ امام فرموند: صفاتى چند، نخست آنکه توحید را چنان که باید شناخته‏اند، و علم توحید (و یکتاپرستى) را استوار ساخته‏اند، به خدا و صفاتش ایمان آورده‏اند، سپس حدود ایمان، حقایق ، شرائط و تأویلهایش همه را فهمیده‏اند. «سدیر» گفت: یا ابن رسول اللَّه، تاکنون چنین توصیفى در باره ایمان از شما نشنیده بودم. فرمود: آرى، سدیر ؛ سائل حق ندارد بپرسد: ایمان چیست؟ جز وقتى که معلوم کند ایمان به که؟ سدیر گفت: یا ابن رسول اللَّه چنانچه صلاح بدانید تفسیر و تفصیل مطلب را بیان فرمایید. امام(ع) فرموند: هر که خدا را با توهمات و خیالات شناسد مشرک است . هر که خدا را به «اسم» شناسد، نه به «معنى» به نقص اعتراف کرده چون اسمها حادثند آن که اسم و معنى را (با هم) پرستد (اسم را) با خدا شریک قرار داده. آن که معنى را به وسیله صفت نه به واسطه ادراک پرستد، حواله بر غایب کرده و هر که صفت و موصوف را (با هم) پرستد، توحید را باطل کرده، زیرا صفت غیر از موصوف است (و دوگانگى با توحید نسازد). هر که موصوف را به صفت ضمیمه کند ، بزرگ را کوچک کرده و چنان که شایسته است خدا را نشناخته. پرسیدند: پس راه یکتاپرستى چیست؟ فرمود: راه بحث باز است. و جستجوى چاره ممکن، ذات حاضر را پیش از صفاتش شناسند و صفات غایب را، پیش از ذاتش پرسیدند: چگونه شخص و ذات حاضر را پیش از صفاتش شناسند؟ فرمود: نخست علم و معرفت تو به «عین» او تعلق مى‏گیرد و سپس علم او را می شناسی و آنگه خودت را بوسیله او مى‏شناسى، نه اینکه خودت را بواسطه خود و از جهت وجود خود بشناسى، و بدانى که آنچه در وجود توست برای او و به سبب اوست چنان که به یوسف گفتند:«آیا تو همان یوسفى؟ گفت: آرى من یوسفم و این برادر من است:» (یوسف: 90). برادرشان را به وجود خودش شناختند نه بوسیله دیگرى، و نه با توهمات و خیالات باطنى خود، نمى‏بینى خدا فرماید: «شما را نرسد که درختان آن (باغستانها) را برویانید.» (نمل: 60). یعنى حق ندارید سر خود امامى انتخاب کنید و به میل و اراده خود ذى حقش نامید.سپس امام (ع) اضافه کرد: سه کسند که روز قیامت، خدا (از سر خشم) با آنان سخن نگوید، به آنها (به دیده رحمت) ننگرد، (از آلودگى گناه) پاکشان نسازد، و عذابى دردناک دارند: 1- آن که درختى بنشاند که خدا ننشانده، یعنى کسى را به امامت نصب کند که خدا نکرده. 2- آن که امامى را که خدا نصب کرده انکار کند. 3- و کسى که پندارد آن دو گروه بهره‏اى از اسلام دارند. خداوند فرموده: «پروردگار تو هر چه خواهد بیافریند، و انتخاب کند، و اختیار بدست دیگران نیست.» (قصص: 68).»

شــــــرح روایت:

روایت فوق از روایات سنگین توحیدی است که معارف عمیقی را در بردارد ؛ لذا تفاسیری هم که از آن ارائه می شود ، به حسبب علوم و سطوح مختلف می تواند متفاوت باشد ؛ بر این اساس آنچه در سطور زیر ، به عنوان تفسیر این حدیث شریف خدمت حضرت عالی ارائه می شود ، تنها یکی از تفاسیر و نظرات است ، نه تفسیر نهایی این حدیث شریف.
از آنجایی که عمق این حدیث شریف بسیار زیاد بود چاره از بیان برخی مطلب فلسفی و عرفانی نبود . البته سعی بر آن بود که این مطالب حدّالامکان ساده بیان شوند ، لکن دشواری این گونه مباحث ، ذاتی آنهاست. لذا ممکن است که نیاز باشد شما عزیز بزرگوار پاسخ زیر را چندین مرتبه مطالعه فرمایید. همچنین اگر فهم برخی مطالب برایتان دشوار آمد می توانید آنها را در قالب سوالی ارسال فرمایید. خود همین امر باعث خواهد شد که درهای تازه در معارف الهی به روی شما بزرگوار گشوده شود.

1. اینکه امام (ع) محبّان اهل بیت را سه طبقه نمودند به این معناست که محبّان ایشان دارای سه مرتبه وجودی اند. ظاهراً مراد حضرت از این تقسیم ، آنچنان که آن مرد پنداشته است، تقسیم ظاهری نیست. یعنی چنین نیست که هر کس هم در زبان محبّ اهل بیت باشد هم در دل ، جزء طبقه اولیاء باشد. بسیاری هستند که بدون نفاق ، هم در دل اهل بیت را دوست دارند هم در زبان این دوستی را اعلام می کنند ولی دارای آن علائم خاصّ که حضرت اشاره نموده اند نیستند. به نظر می رسدً مراد حضرت از کسانی که فقط در ظاهر اهل بیت را دوست دارند ، بسیاری از شیعیان هستند که اسماً شیعه ولی در عمل رهرو اهل بیت نیستند . امّا مراد از آنها که فقط در دل محبّ اهل بیتند کسانی هستند که در عمل ، دل در گرو اهل بیت دارند ولی در راه اعتلای فرهنگ اهل بیت نمی کوشند. و گروه آخر کسانی هستند که هم در عمل پیرو اهل بیتند ، هم در راه اعتلای فرهنگ اهل بیت می کوشند. اینها کسانی هستند که به عمق معارف قرآن و روایات راه می یابند ؛ و وجودشان در هرجا که باشند برکت است. البته خود این طبقه نیز دارای مراتب گوناگونی است.
2. این که آن حضرت مطلب فوق را مقدّمه ورود در مباحث توحیدی قرار دادند ، احتمالاً برای آن بود که بفرمایند: تا ظاهر و باطنتان با اهل بیت نباشد راه به ژرفای معارف توحیدی نمی برید. امام باقر(ع) فرمودند:« بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اللَّهُ وَ مُحَمَّدٌ ص حِجَابُ اللَّه. ـــ خدا به واسطه ما عبادت شد و به واسطه ما شناخته شد و به واسطه ما یگانه دانسته شد و محمّد(ص) حجاب خداست.»( بحار الأنوا ؛ ج‏23 ؛ص102) در مباحث آینده ذکر این نکته خواهد آمد که چگونه خدا به وجود اهل بیت شناخته شده و به چه معنا حضرت محمّد مصطفی(ص) حجاب خداست. اجمالاً این که انسان کامل مظهر تامّ اسماء الله است ؛ و شناخت خدا از شناخت حقیقت محمّدیه فراتر نمی رود ؛ و کنه ذات حضرت حقّ تعالی دست نیافتنی است.
3. حضرت فرمود:« سائل حق ندارد بپرسد: ایمان چیست؟ جز وقتى که معلوم کند ایمان به که؟ »
یعنی تعریف ایمان بسته به متعلّق آن متفاوت است. لذا تا متعلّق ایمان معلوم نشده ، پرسش از تعریف ایمان بیهوده است. به همین علّت نیز میان علما در تعریف ایمان ، اختلافات فراوانی پدید آمده است. برخی ایمان را از مقوله علم دانسته اند و برخی دیگر آن را از مقوله احساس درونی ، و برخی دیگر از مقوله عمل و ... . سرّ این اختلاف در این است که تعریف ایمان بسته به متعلّق آن متفاوت است. اگر متعلّق ایمان از قبیل امور معقول باشد ، ایمان به آن ، از سنخ علم است ؛ و اگر متعلّق آن از قبیل امور احساسی باشد ایمان به آن ، از قبیل ادراکات قلبی است ؛ و اگر متعلّق ایمان از سنخ ادراکات وهمی باشد ، ایمان به آن نیز از سنخ ادراک وهمی است و... . بر همین اساس ، ایمان یک مسیحی نسبت به خدا از سنخ ایمان یک مسلمان نیست ؛ کما اینکه ایمان یک عارف نسبت به خدا از سنخ ایمان یک فیلسوف نیست. چون خدای مورد نظر مسیحی با خدای مورد نظر مسلمان ، و خدای مورد شناخت عارف با خدای مورد شناخت فیلسوف یکی نیست. پس ابتدا باید تعریف شخص از خدا معلوم شود تا تعریف ایمان او نیز روشن گردد. لذا حضرت در پس این کلام ، اقسام شناختهای نادرست از خدا را بیان داشت تا بفهماند که ایمان به خدایی با این تعاریف ، ایمان مشرکانه است. در مباحث آینده به مناسبت ، احادیثی از اهل بیت (ع) خواهد آمد که این مطلب را با وضوح بیشتری بیان نموده اند.
4. امام فرمودند:« هر که خدا را با توهمات و خیالات شناسد مشرک است.»
یعنی خدایی که برای او صورت وهمی یا خیالی ترسیم شود ، خدا نیست. نظیر خدای مسیحیّت که خدایی موهومی و خیالی است که می تواند صورت انسانی به خود بگیرد. یا مثل خدای برخی مسلمانان عوام که موجودی در آسمانهاست ؛ یا مثل خدای مذهب اشعری که صفاتش جدا از ذات اوست ؛ یا مثل خدای مذهب معتزله که خالق همه چیز است الّا افعال اختیاری انسان.
حضرت فرمودند:« هر که خدا را به «اسم» شناسد، نه به «معنى» به نقص اعتراف کرده ؛ چون اسمها حادثند . آن که اسم و معنى را (با هم) پرستد (اسم را) با خدا شریک قرار داده. آن که معنى را به وسیله صفت نه به واسطه ادراک پرستد، حواله بر غایب کرده و هر که صفت و موصوف را (با هم) پرستد، توحید را باطل نموده ، زیرا صفت غیر از موصوف است . هر که موصوف را به صفت ضمیمه کند بزرگ را کوچک کرده و چنان که شایسته است خدا را نشناخته»
در کلام امام (ع) برای واژه «اسم» دو احتمال وجود دارد : یا مراد از آن ، الفاظ اسماء حق تعالی است که اشاره است به عقیده برخی از اهل سنّت که گفته اند ما راهی برای فهم برخی از اسماء الهی نداریم. یا منظور از آن اسماء فعلیّه حق تعالی است که به نوعی عین خود مخلوقات اند. اگر کسی خدا را فقط در حدّ لفظ بشناسد واضح است که راه به جایی نبرده است ؛ و اگر خدا را به اسماء فعلی او و در حدّ سعه وجود آنها بشناسد ، خدا را ناقص و حادث تصوّر نموده است ؛ چون اسماء فعلیّه خدا (مخلوقات یا اسماء انتزاع شده از مخلوقات) حادثند.
مراد از واژه «معنی» نیز دو چیز تواند بود: یا مقصود از آن ، مفهوم است یا واقع خارجی است. روشن است که مفهوم اسماء الهی خدا نیستند. واقع خارجی این اسماء نیز در اسماء فعلیّه خدا نیستند امّا واقع خارجی اسماء ذاتیّه ، در مذهب اهل بیت (ع) ، عین ذات خدا هستند. لذا آنکه اسم را با معنی باهم بپرستد او مشرک است چون یا لفظ و مفهوم را باهم پرستیده یا اسم را با مصداق خارجی معنی که عین ذات خداست. در اوّلی اساساً خدایی پرستش نشده و در دومی اسم شریک خدا قرار گرفته. امّا اگر کسی معنی اسماء ذاتی( مصداق آن را ) ادراک کرده و پرستش کند او خدا را پرستیده است. لذا امام(ع) در مقام بیان خداشناسی های انحرافی این مورد را ذکر نفرمود. امّا اگر کسی معنی را با صفتی بپرستد او حواله به غایب کرده است. یعنی به جای آنکه حقیقت خارجی العالم و القادر و الحیّ را که عین ذات خدا هستند، بشناسد و بپرستد ؛ آن را با حقیقت علم و قدرت و حیات شناخته و می پرستد. چنین کسی به توحید صفاتی راه یافته ، ولی اسماء ذاتیّه خدا در پس صفات ذاتیش از او غایبند. لذا او ذات خدا را که عین اسماء ذاتیّه است از پس حجاب صفات عبادت می کند. همچنین آنکه صفت و موصوف(صفت و ذات) را باهم می ستاید ، او به توحید ذات راه نیافته و هنوز از حجاب صفت به طور کامل رها نگشته است. چون صفت همان کمال ذات است که منفکّ از ذات لحاظ شده است. و هر که موصوف را به صفت (ذات را به کمال ذات ) ضمیمه نماید او اصل را تابع فرع و بزرگ را تابع کوچک کرده است.
5. امام در ادامه کلامشان فرمودند:« ذات حاضر را پیش از صفاتش شناسند و صفات غایب را، پیش از ذاتش.»
علم بر دو قسم است :علم حضوری و علم حصولی ؛ علم حصولی ، علم به یک چیز است به واسطه مفهوم آن . برای مثال ، انسان وقتی به درختی علم پیدا می کند ، وجود درخت در نزد انسان حاضر نمی شود بلکه ماهیّت آن به ذهن راه می یابد که از آن تعبیر می شود به مفهوم ماهوی. یعنی علم انسان ، بالذّات به مفهوم درخت تعلّق می گیرد که همان ماهیّت ذهنی درخت است نه وجود خارجی آن. بنا بر این ، علم انسان به درخت خارجی به واسطه مفهوم است ؛ یعنی در واقع انسان از راه علم حصولی هیچگاه به وجود خارجی درخت نمی رسد. از اینرو علم حصولی به موجودات ، علم به غایب است نه علم به حاضر ؛ به عبارت دیگر در علم حصولی هیچگاه وجود شیء خارجی در نزد نفس آدمی حاضر نمی شود بلکه تنها ماهیّت آن در نزد نفس حضور می یابد. و ماهیّت یک چیز از محدودیّت وجود آن چیز انتزاع می شود ؛ لذا ماهیّت یک چیز حدّ و مرز وجودی آن را نشان می دهد. برای مثال انسان یک ماهیّت است ؛ لذا انسان بودن به معنی درخت نبودن ، ستاره نبودن ، فرشته نبودن ، سنگ نبودن و ... است. یعنی انسان وجود محدودی است که این موجودات از آن خارجند.
امّا حقیقت علم حضوری ، چیزی نیست جز حضور موجودی برای موجود دیگر. برای مثال صور ذهنی انسان در وجود او حضور دارند ، لذا انسان حقیقتاً نسبت به آنها عالم است ؛ امّا ما بحذاء این صور ذهنی که در خارج از ذهن وجود دارند معلوم بالعرضند ؛ یعنی به واسطه صور ذهنی ، معلوم انسان هستند نه بالذّات. همچنین علم انسان به خود و حالات درونی خود همچون شادی خود ، غم خود ، گرسنگی خود ، اراده و عقل و شکّ و علم خود و ... علم حضوری است ؛ یعنی علم به این امور از طریق واسطه ای به نام مفهوم نیست بلکه وجود این امور با وجود انسان درای یک نحوه اتّحاد است. لذا علم حضوری به یک شیء عین حضور آن شیء در نفس انسان است. پس علم به غایب یعنی علم به ماهیّت یک چیز از راه علم ذهنی حصولی ؛ و علم به حاضر یعنی علم به وجود یک چیز ، بدون وساطت ذهن و مفهوم.
از طرف دیگر موجود نیز بر دو قسم است: یا خود عین حضور است و غیبت بردار نیست یا عین حضور نبوده و غیبت بردار است. همانطور که گفته شد ماهیّت اشیاء که از محدودیّت اشیاء انتزاع می شود، در واقع نمایانگر نبودها و غیبتهای موجودات است. وقتی گفته می شود انسان غیر از درخت است ، یعنی این دو در همدیگر حضور ندارند. بر این اساس ، ماهیّات از حیث ماهوی خودشان ، نسبت به همدیگر غایبند. تنها چیزی که عین حضور است خود وجود است. و تنها موجودی که فقط و فقط وجود است خداست. غیر خدا هر چه هست موجود دارای ماهیّت است. به عبارت دیگر تنها خداست که وجود بدون قید و حدّ است و غیر خدا همه وجودات محدود و مقیّدند. بنا بر این ، خدا عین حضور ، امّا غیر خدا از نظر ماهیّت و محدودیّت وجودشان عین غیبتند. البته همه موجودات از حیث وجودی ، به اندازه گستره ی وجودشان دارای حضورند. برای مثال جناب جبرئیل که از اعظم ملائک است دارای رتبه وجودی مشخّصی است ؛ بنا بر این ، او در فوق مرتبه وجودی خود وجود ندارد ؛ و چون در آن مرتبه وجود ندارد لذا در آن مرتبه حضور هم ندارد. برای همین نیز در معراج نبوی در نیمه متوقّف شد و نتوانست نبی اکرم(ص) را همراهی نماید. امّا انسان کامل از آن جهت که کون جامع و خلیفة الله اعظم است ، در تمام مراتب هستی حضور دارد ؛ لکن او نیز به کنه ذات خدا راه ندارد. لذا در عین اینکه از نگاه عرفا مرتبه عالی او منزّه از ماهیّت بوده و نامحدود است ولی نامحدود ظلّی است ؛ یعنی نامحدود بودن او ظهور و نمود نامحدود بودن خداست. امّا خداوند متعال از آن جهت که منزّه از ماهیّت بوده و وجود محض و بدون حدّ است در همه چیز و همه جا حضور دارد ؛ و غیبت برای او بی معنی است. از اینرو او در همه و برای همه حاضر است. امّا در بند مفهوم نمی آید. هر موجودی که از وجود بهره دارد به اندازه بهره خود از وجود ، وجود محض(خدا) را می شناسد. البته وقتی گفته می شود خدا وجود محض است مراد ذات متعیّن و ظاهر شده خداست نه کنه ذات او. کنه ذات از ادراک به عقل یا قلب منزّه است . کنه ذات را نه اسم است و نه رسم. و کس را بدان راه نیست. لذا معرفت ذات خدا یعنی معرفت او در مرتبه اسماء ذاتیّه که از آن تعبیر می شود به ذات متعیّن . پس وجود کنه ذات خدا نیست بلکه ذات متعیّن و ظاهر اوست که از آن تعبیر می شود به وجه الله که ماهیّت موجودات حجاب آنند. لذا اگر پرده ماهیّت از پیش چشم انسان بر افتد جز چهره ی دلربای وجود واحد و اَحد و صمد نمی ماند. در آن صورت است که حقیقت « لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلاَّ وَجْهَه ـــ هیچ معبودی جز او نیست ؛ هر چیزی نابود شونده است جز وجه او »(القصص/88) رخ می نماید ؛ و معلومِ انسان می شود که جز خدا و وجه خدا هیچ نیست.
امام(ع) فرمودند:« ذات حاضر را پیش از صفاتش شناسند و صفات غایب را، پیش از ذاتش.»

یعنی آنکه حضور دارد ذاتش قبل از صفاتش شناخته می شود و صفاتش به واسطه ذاتش شناخته ادراک می گردد ؛ یعنی خدا که عین وجود و عین حضور است قبل از اوصافش شناخته می شود و اوصافش را ذات او می نمایاند. خدا عین وجود است ؛ و موجودی در عالم نیست که وجود را نشناسد ؛ سنگ نیز به اندازه بهره خود از وجود ، عالِم به وجود است ؛ و وجود همان وجه الله است. در اصطلاح اهل عرفان ، حقیقت وجود ، و وجود بی حدّ وقید را وجود منبسط (وجود بسط یافته در هستی ) گویند همان حقیقت محمّدیّه یا نفس رحمانی یا ذات متعیّن است که موجودات عالم همگی ظهورات گوناگون اویند و مظهر تامّ آن وجود نامحدود ، حضرت ختمی مرتبت است ؛ از اینروست که آن حقیقت واحد و اسم الله اعظم را حقیقت محمّدیه می گویند. حضرت ختمی درجات ، در سیر معراجی خود به این مرتبه از معرفت بار یافته است که مافوق آن ، کسی را راه نیست. لذا حضرتش فرمود: « ماعرفناک حقُّ معرفتک»(آنچه من شناختم حقّ معرفت توست.) آن حقیقت ساری در موجودات ، ارکان همه چیز را پر کرده ؛ در دعای کمیل می خوانیم « ... و باسمائک الّتى ملأت ارکان کلّ شئ... و از تو می خواهم به حقّ اسماء تو که ارکان هر چیزی را پر کرده است »( صحیفه علویه 196). او با همه هست ولی جزء ماهیّت هیچ موجودی نیست ؛ از همه جداست ولی چیزی از او خالی نیست. داخل در اشیاست ولی نه جزء ماهیّت آنهاست و نه محاط آنها.مولی الموحّدین علی (ع) فرمودند:« هُوَ فِی الْأَشْیَاءِ عَلَى غَیْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَیْرِ مُبَایَنَة ... دَاخِلٌ فِی الْأَشْیَاءِ لَا کَشَیْ‏ءٍ فِی شَیْ‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا کَشَیْ‏ءٍ مِنْ شَیْ‏ءٍ خَارِج ـــ او در اشیاست بدون آمیختگی با آنها ؛ خارج از آنهاست بدون جداشدن از آنها ... داخل در اشیاست امّا نه مثل داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از آنهاست امّا نه مثل خارج بودن چیزی از چیزی.»( بحار الأنوار، ج‏10 ،ص119) نه چیزی از او غایب است و نه او از کسی غایب.« رَوَى الشَّعْبِیُّ أَنَّهُ سَمِعَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع رَجُلًا یَقُولُ وَ الَّذِی احْتَجَبَ بِسَبْعِ طِبَاقٍ فَعَلَاهُ بِالدِّرَّةِ ثُمَّ قَالَ لَهُ یَا وَیْلَکَ إِنَّ اللَّهَ أَجَلُّ مِنْ أَنْ یَحْتَجِبَ عَن شَیْ‏ءٍ أَوْ یَحْتَجِبَ عَنْهُ شَیْ‏ءٌ سُبْحَانَ الَّذِی لَا یَحْوِیهِ مَکَانٌ وَ لَا یَخْفَى عَلَیْهِ شَیْ‏ءٌ فِی الْأَرْضِ وَ لَا فِی السَّمَاءِ فَقَالَ الرَّجُلُ فَأُکَفِّرُ عَن یَمِینِی یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ قَالَ لَمْ تَحْلِفْ بِاللَّهِ فَیَلْزَمَکَ کَفَّارَةٌ فَإِنَّمَا حَلَفْتَ بِغَیْرِه‏. ـــــــ شعبى‏ گوید امیرالمؤمنین علیه السّلام از مردى شنید که مى‏گفت: سوگند به خدایى که به واسطه هفت طبقه محتجَب است. پس آن حضرت تازیانه خود را به طرف او بلند کرده و فرمود:واى بر تو! خداوند برتر و بالاتر از آن است که به واسطه چیزى محتَجب و مستور گشته و یا چیزى از او محتجَب و پوشیده شود. منزّه و متعالى است آن خدائى که مکان او را نتواند در بر گیرد، و چیزى در جهان بر او مخفى و پوشیده نماند، و او به همه آسمانها و زمین و جهانیان آگاه و عالم است. آن مرد گفت: یا أمیر المؤمنین آیا لازم است از سوگند خود کفّاره دهم ؟ حضرت فرمود: تو به خدا سوگند نخورده‏اى تا ملزم به کفّاره باشى، زیرا آنچه محتجَب با هفت طبقه باشد خدا نیست، و سوگند تو به آن خدائى بود که چنین باشد. »( الإحتجاج على أهل اللجاج ،ج‏1 ،ص210)
امام موسی کاظم (ع) فرموند:« إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى کَانَ لَمْ یَزَلْ بِلَا زَمَانٍ وَ لَا مَکَانٍ وَ هُوَ الْآنَ کَمَا کَانَ لَا یَخْلُو مِنْهُ مَکَانٌ وَ لَا یَشْغَلُ بِهِ مَکَانٌ وَ لَا یَحُلُّ فِی مَکَانٍ- ما یَکُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى‏ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا لَیْسَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَیْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَیْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَیْرِ سِتْرٍ مَسْتُورٍ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْکَبِیرُ الْمُتَعال‏. ـــــ خداى تبارک و تعالى پیوسته بود بدون زمان و مکانى و اکنون نیز چنان است که بود. هیچ مکانى از او خالى نیست و هیچ جا با او اشغال نگشته و در مکانى حلول نمی کند.«ما یَکُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى‏ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا .» و میان او و خلقش حجابى جز خود خلق نیست. در پرده شده بدون حجابى که محجوب باشد(پنهان شده بدون حجابی که نامرئی باشد) و پنهان گشته بدون ‏پرده ای که مستور باشد. و نیست خدائى مگر او که بزرگی است بلند مرتبه و برتر»( التوحید للصدوق ،ص179)
و چون او چنین است نزد همگان شناخته شده است. و اگر کافران انکارش می کنند از آن جهت است که توجّه ندارند. خدایی را در ذهن خود می سازند و همان را انکار می کنند. آنچه او به نام خدا انکار می کند موحّدان حقیقی از آن بیزارند. اگر خدا را چنان که هست به آنها بفهمانی دانند که همواره او را قبول داشته اند. امام صادق (ع) فرمودند:« ... مَعْرُوفٌ عِنْدَ کُلِّ جَاهِلٍ... . ــــ ... خدا نزد هر جاهلى شناخته شده است. ... »( الکافی ،ج‏1 ،ص91)
6. از حضرتش پرسیدند:« چگونه شخص و ذات حاضر را پیش از صفاتش شناسند؟ فرمودند: نخست علم و معرفت تو به «عین» او تعلق مى‏گیرد و سپس علم او را می شناسی و آنگاه خودت را بوسیله او مى‏شناسى، نه اینکه خودت را بواسطه خود و از جهت وجود خود بشناسى، و بدانى که آنچه در وجود توست برای او و به سبب اوست چنان که به یوسف گفتند:«آیا تو همان یوسفى؟ گفت: آرى من یوسفم و این برادر من است:» (یوسف: 90). برادرشان را به وجود خودش شناختند نه بوسیله دیگرى، و نه با توهمات و خیالات باطنى خود، نمى‏بینى خدا فرماید: «شما را نرسد که درختان آن (باغستانها) را برویانید.»
یعنی اوّل چیزی که آدمی به آن معرفت می یابد وجود است که بدیهی ترین معرفت است. گمان اوّلی این است که اوّلین مدرَک انسان خود اوست که خود به عنوان یک انسان می شناسد ؛ لکن از آنجا که خود انسان ماهیّت است استقلال ندارد ؛ چرا که ماهیّت فرع بر وجود و حدّ آن است پس آدمی قبل از ادراک ماهیّت خود باید وجود را بشناسد. یعنی قبل از ادراک محدودیّت وجود باید اصل وجود را شناخته باشد ؛ چرا که محدودیّت وجود فرع بر خود آن است. و وجود ، بدون لحاظ حدّی برای آن ، همان وجود صرف (خدا) است. پس آدمی ابتدا خدا را می شناسد ؛ آنگاه وجود را عین حضور می یابد و علم چیزی جز حضور نیست ؛ لذا انسان بعد از شناخت حقیقت وجود(خدا) ، علم خدا را می شناسد ؛ یعنی می یابد که خدا (حقیقت وجود) عین حضور و علم است. پس از آن ، متوجّه حدّ وجود می شود و حدّ آن وجود ماهیّت خود اوست.
این شناخت در هر کسی موجود است لکن به نحوی ناخود آگاه و پنهانی. فطرت نیز شعله همین آگاهی ناخودآگاه است. اگر کسی متوجّه وجود چنین شناختی در خود شود و آن را در پرتو اعتقاد عقلی به خدا و معارف الهی و انجام اعمال عبادی تقویت نماید ، این ادراک حضوری پنهان ، تبدیل به ادراک حضوری آشکار می شود. در چنین حالتی است که شخص خود و دیگر موجودات عالم را سراسر بند به غنی مطلّق می بیند ؛ و واقف می شود به سرّ آیه شریفه « یا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمیدُ . ـــ اى مردم شما(همگى) نیازمند به خدائید؛ تنها خداوند است که بى‏نیاز و شایسته هر گونه حمد و ستایش است»(فاطر : 15) بلکه فراتر از آن ، در وجود خود و همه موجودات عالم ، وجه الله را به چشم دل تماشا می کند و چون بابا طاهر می سراید:
« به دریا بنگرم دریات بینم ........... به صحرا بنگرم صحرات بینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت .......نشان از قامت رعنات بینم»
امام (ع) در ادمه مطلب ،به دو آیه شریفه استشهاد نموده و فرمودند:« چنان که به یوسف گفتند:«آیا تو همان یوسفى؟ گفت: آرى من یوسفم و این برادر من است:» (یوسف: 90). برادرشان را به وجود خودش شناختند نه بوسیله دیگرى، و نه با توهمات و خیالات باطنى خود، نمى‏بینى خدا فرماید: «شما را نرسد که درختان آن (باغستانها) را برویانید.»»
یعنی همانگونه که اگر حضرت یوسف خود را به برادرانش نمی شناساند برادرانش او را نمی شناختند ، اگر خدا هم با ارسال رسل و ائمه (ع) و کتب
آسمانی ، خود را نمی شناساند کسی او را نمی شناخت. برادران یوسف با این که یوسف را می دیدند ولی ملتفت نبودند که او یوسف است. مردم نیز در باطن و عمق وجود خود ، خدا را می یابند ولی تا خدا با ارسال کتب و رسل ، خود را نشناساند مردم نمی توانند متوجّه او شوند. یوسف با برادرانش سخنها گفت و ماجراها برای آنها پدید آورد ولی آنها او را نشناختند تا اینکه گفت:« آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید، آن گاه که جاهل بودید؟»(یوسف/89) در این موقع برادرانش ملتفت شده او را شناختند. انبیاء وائمه(ع) نیز خدا را آنچنان که هست می شناسانند ؛ لذا انسانهای حقیقت جو به محض شنیدن اوصاف خدا می فهمند که از قبل چنین حقیقتی را می شناختند. برای مثال حضرت ابراهیم با شکستن بتها و گذاشتن تبر بر دوش بت بزرگ به مردم فهماند که چنین موجودات ضعیف و بی دفاع نمی توانند خدا باشند. از این رو حضرت دوبار به مساله امامت برگشته و فرمودند:« نمى‏بینى خدا فرماید: «شما را نرسد که درختان آن (باغستانها) را برویانید.» (نمل: 60). یعنى حق ندارید سر خود امامى انتخاب کنید و به میل و اراده خود ذى حقش نامید.»
البته امام(ع) افزون بر نقش امام معصوم در شناساندن خدای واقعی ، مطلب دیگری را نیز گوشزد نمود. حضرت با این بیان لطیف ، متذکر شد که جریان سقیفه و انتخاب سرخود امام ناشی از شناخت نادرست خدا بوده است. اگر مردم خدا را درست شناخته بودند ، در پرتو آن نبی را هم درست می شناختند. و اگر نبی را درست می شناختند در پرتو آن امام را هم درست می شناختند. اگر کسی دانست که خدا را باید با خدا شناخت می فهمد که خدا باید خود را بشناساند ؛ و اگر این را یافت می فهمد که ارسال رسل برای خدا لازم است تا به این وسیله خود را بشناساند. و اگر پی به این حقیقت برد که کار اصلی انبیاء (ع) شناساندن خدا و دین اوست ، یقین می کند که سخن پیامبر خدا باید سخن خدا باشد. و اگر کسی دریافت که سخن نبی باید سخن خدا باشد ، در می یابد که چنین کسی باید معصوم از خطا و اشتباه باشد تا مردم بتوانند به سخن او اعتماد نمایند و یقین کنند که سخن او سخن خداست. و اگر کسی نبی را به این اوصاف شناخت می فهمد که کار خلیفه و جانشین پیامبر خدا نیز شناساندن خدا و دین اوست. چون معنی ندارد که کسی جانشین کسی باشد ولی کاری غیر از کار مستخلف عنه را انجام دهد. بنا بر این ، سخن جانشین پیامبر(امام) نیز باید سخن خدا باشد ؛ و لازمه چنین امری این است که امام نیز معصوم از خطا و اشتباه باشد تا مردم یقین کنند که سخنی جز سخن خدا و رسول خدا نمی گوید. و اگر معلوم شد که امام باید معصوم باشد معلوم می شود که انتخاب امام بر عهده خداست نه مردم . چون غیر از خدا کسی از عصمت افراد مطّلع نیست تا او را به امامت برگزیند. امام صادق(ع) در دعای زمان غیبت چنین فرمودند:«اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِیَّکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی‏. ــــــ خدایا خودت را به من بشناسان ، زیرا اگر تو خودت را به من نشناسانى ، من رسولت را نشناسم . خدایا تو پیغمبرت را به من بشناسان ، زیرا اگر تو پیغمبرت را به من نشناسانى ، من حجّت تو را نشناسم . خدایا حجّت خود را به من بشناسان ، زیرا اگر تو حجّتت را به من نشناسانى ، از راه دینم گمراه می شوم.»( الکافی ،ج‏1 ،ص337 )